راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

روزهایی که داره می گذره

سلام گل پسره مامان این چند وقته مامان سرش خیلی شلوغه 30 واحد دیگه دارم تا درسم تموم بشه ولی با توجه به حضور پر رنگ شما در تمام صحنه های درس خونده اینجانب امکانش خیلی سخته از فردا هم باید برم سرکار که دیگه هیچی .........  مامانی برام خیلی دعا کن  یکم هم  شیطونیتو کم کن تا مامان بتونه درس بخونه بازم مثل همیشه می گم که دوست دارم و عاشقتم جیگر طلا  
18 فروردين 1391

عکس ها اتلیه بدون روتش

برای دیدن بقیه عکس های تولد راستین به ادامه مطلب برید     می بینی کلاً دکور واسه این عکسهای نذاشتی       اینجا از نور فلش ترسیدی و ببین چه جوری گریه می کنی قربون اون اشکات بشه مامان ...
17 اسفند 1390

مراسم تولد

سلام پسرم خدا رو شکر مراسم تولدت عالی برگزار شد و به همه خیلی خوش گذشت فعلاً اینترنتمون خرابه نمی تونم درست حسابی آپ کنم وبلاگتو عکسهای آتلیه فوق العاده شد برای همه مهمون ها هم یه عکس کوچک دادیم. کیک تولدت یکم با اون چیزی که من سفارش داده بودم فرق داشت ولی در مجموع قشنگ شده بود بابایی هم که کلی زحمت کشید و واست شام از بیرون تهیه کرد که من خسته نشم ، من فقط دسر و یکم سالاد فصل و اولویه درست کردم ، دسته خاله زهره هم درد نکنه از صبح 5 شنبه امد کمکم تا کارها رو انجام بدیم و اتاقتو تزین کنیم خوشگل شد. ایشاء الله جشن تولد 1200000000000000000000000 سالگیت عزیزم یه دفتر خاطراتم واست خریدم و همه واست توش نوشتن تو اون واست نوشتم که هر کس...
13 اسفند 1390

تـــــــــــــــــــــــــــــولدت مبارک پسرم

سلام گل پسر مامان عزیزه دلم از به دنیا امدنه شما یک سال گذشت فکر کــــــــــــــن !!! اصلاً باورم نمی شه که اینقدر زود گذشت تولدت مـــــــــــــــــــــبارک مامان جان ، خیلی خیلی دوست دارم پسرم ایشاء الله 120000000000000000000000000000000000000 ساله همراه با عمر با عزت داشته باشی نفسکم خوب الان دیگه به خوبی راه می ری وقتی می گیم چشمک بزن یا چشمات کو ؟ چشات رو هم می زاری و باز می کنی می دونی جوراب پا و کلاه برای سره وقتی می گیم بینیت کو؟ یا بینی خودتو می چسبی یا اینکه هر کی رو به روت باشه بینی شو می گیری و می کنی مامانی چون تولد افتاده سه شنبه و وسط هفته هست تولدت و پنجشنبه می گیریم یعنی 11/12/90 پنج شنبه قبلم رفتیم آت...
9 اسفند 1390

دلم واست تنگ شده

سلام گل پسرم، سلام ماه من عزیزه دلم نمی دونم الان چند روزیه که وقتی میام سر کار دلم خیلی واست تنگ می شه، همش می خوام ساعت زود بگذره تا بتونم زودتر ببینمت قبل دلم واست تنگ می شد ولی دیگه نه اینجوری، ... دوست دارم ، دوست دارم، دوست دارم خیلی خیلی خیلی شیرین شدی، یاد گرفتی که چطوری باید جلب توجه کنی اگه مثل من حواسم بهت نباشه میای صورتت جلوی صورتم و شروع می کنی به خندیدن که بهت توجه کنم الهی فدات بشم من دیگه کاره ما تو خونه شده فقط و فقط توجه به شما تا اینکه لالا کنی تازه اون وقت من می تونم به کارم برسم از بس که شیطون شدی در یخچال و کابینت و ماشین لباسشویی را به راحتی باز می کنی و هر چی که داخلشون باشه خیلی با حوصله دونه دونه ...
26 بهمن 1390

عکسهای جدید

برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید این عکس با اینکه خیلی ماته ولی من عاشقشم لباتو ببین چقدر نازه وااااااااااااااااااااااااای راستین در حال رانندگی در اینجا هم طبق معمول در حاله کنجکاوی کردن هسته دیگه همین مونده بود که بری سر یخچال مادر شوهر اینجانب که رفتی   ...
17 بهمن 1390

یه دندون دیگه !!!

سلام گل پسرم دوباره داری یه دندونه دیگه در میاری به آدرس : فک بالا دندون کنار دندون بزرگهای جلو سمت راست مبارکت باشه مامانی دیشب خیلی پسره خوبی بودی البته همیشه خوبی ولی دیشب عالی بودی، به مناسبت تولد خاله ناهید من و خاله زهره و خاله ناهید با هم رفتیم بیرون که کادو براش بگیریم چون می خواستیم کادویی که می گیریم حتماً مورد پسند خودش باشه با خودش رفتیم آخه خاله ناهید خیلی سخت سلیقه هست و از هر چیزی خوشش نمیاد مامانی ام گفت چون هوا سرده راستینو نبرین بیرون من نگهش می دارم که الحق دستش درد نکنه چون خاله ناهید اینقدر ما رو راه برد که نگو نپرس پدرمونو در آورد مامانی هم گفته بود از طرف منم براش یه بوت بخرین که دیگه سه تایی رفتیم خاله ز...
10 بهمن 1390

جدایی از مادر !

سلام گل پسرم امروز صبح خیلی زود بیدار شدی تند تند داشتی بازی می کردی و می خندیدی قربون اون خندیدنات برم من می دونستم زمانی که بیداری و می خوام ببرمت مهد تو گریه می کنی خودم حاضر شدم شما رو هم آماده کردم تا دم مهد خندیدی و دلبری کردی همین که وارد مهد شدیم شروع کردی به گریه کردن و جیغ زدن دلم گرفت الهی مامان واست بمیره به خاطر اینکه اذیت نشی من باهات امدم تو مهد ولی تو همچنان گریه می کردی بالاخره وقتی دیدی منم امد تو مهد و دارم باهات بازی می کنم دوباره شروع کردی به خندیدن و بازی کردن و من بعدش امد سر کار می گن اینم یه دوره داره که به عنوان بحران جدایی از مادر ازش یاد می کنن و تموم می شه امیدوارم که زود تموم شه چون وقتی تو گریه می ...
8 بهمن 1390

وای اینجا چه خبره ؟

سلام مامانی دیروز یکشنبه بود ولی چون وفات حضرت محمد (ص) بود ما تعطیل بودیم و پیشت بودیم دیشب دایی احمد و زن دایی مهدیه با مامانی و بابایی و خاله ها امدن خونمون همه چیز عالی بود قبل از اینکه مهمونها بیان با هم رفته بودیم بیرون وقتی امدیم خونه خیلی خسته بودی و من خوابوندمت چون می خواستم بهت شیر بدم باهم رو تخت ما دارز کشیدیم وقتی شیر خوردی خوابت برد و من دیگه تکونت ندادن دور  تا دورتو پتو و بالش گذاشتم که نیافتی موقع شام شد می خواستیم شا بخوریم که یکدفعه یک صدای وحشتناک امد بــــــــــــــــــله شما از خواب بی سرو صدا بیدار شده بودی و می خواستی از تخت بیای پایین که با سر خوردی زمین جونم به لبم رسید مردمو زنده شدم نفست بالا نمیامد که دیگ...
3 بهمن 1390